
هنگامی که من برای اولین بار یاد گرفتم که چگونه داستان را بنویسم ، خواندم که یکی از مهمترین عناصر نوشتن دراماتیک این است که وقایع یک داستان باعث تغییر در شخصیت اصلی تا انتها خواهد شد. این ایده که شخصیت ها می توانند تغییر کنند ، و در واقع ، برای تغییر ایجاد شده اند ، از دهه های خواندن من صدا می کنند.
نویسندگان عالی این کار را ساده به نظر می رسند ، اما وقتی آن را امتحان کردم ، تغییری که ایجاد کردم خیلی اجباری یا خیلی باورنکردنی به نظر می رسید. به نظر من این تغییر کلمه بزرگی برای تغییر بود که اغلب بسیار کوچک بود - اما حتی این کار سخت بود بدون اینکه به قلمرو پایان تلویزیون های خوشحال یا اخلاقی برسد. خطبه ها و داستان های اخلاق جایگاه و اشکال خود را دارند ، اما یک داستان قادر به پایان دادن به این است که در ذهن می ماند و ممکن است روزها یا سالها طول بکشد تا تمام معنای آن را آشکار کند.
چگونه می توانم یاد بگیرم که این کار را انجام دهم؟آیا این حتی چیزی بود که می توان آموخت ، یا اینکه یک نبوغ را برای دیدن الگوهای رفتار انسان به وضوح انجام داد؟تا زمانی که من واقعاً یک پایان را در زمان واقعی تجربه نکردم که توانستم آنچه را که اتفاق افتاده است و چگونه و از آن پس ، روشی برای راهنمایی من داشته باشم.
من در حال کار بر روی داستانی در مورد مرد جوانی بودم که در اثر بیماری بی نام در حال مرگ است. در اوج او به همراه مادرش در کنار او می میرد و به او کمک می کند تا این انتقال را انجام دهد. این یک لحظه متحرک بود ، اما داستان را کامل نکرد. به چیزی بیشتر احتیاج داشت. مانند آنچه که؟
در آن زمان من و شوهرم لری و من در یک آپارتمان در قسمت فوقانی وست منهتن زندگی می کردیم. من داستانی را که روی فوتون پسرم نشسته بود ، در حالی که او بازی می کرد و چرت می زد ، نوشتم و من در حال نوشتن پایان در یک میز کنار پنجره در اتاق خواب بالای یک خیابان بسیار پر سر و صدا ، روی یک ماشین تحریر دستی بودم ، در حالی که لری پسر ما را تماشا می کرد. من بعد از پایان دادن به پایان رسیدم و صفحات را به اتاق نشیمن منتقل کردم تا لری را نشان دهم. او آنها را خواند و با اکراه خبرهای بد را بارها و بارها به من داد که من هنوز آن را نگرفته ام.
وقتی برنامه ریزی نشده باشد ، بهترین کار را می کند و من به پایان یک داستان می رسم و نمی دانم شخصیت اصلی من چه انتخابی خواهد کرد.
سرانجام ، پس از یک روز طولانی تلاش ، من آماده شدم تا ماشین تحریر را از پنجره بیرون بیاورم. لا جین فوندا در "جولیا". من بسیار ناامید شدم و کاملاً احمقانه احساس کردم. من به دلیل عدم حضور در هیچ یک از صحنه های کاملاً مناسب من ، از لری نیز اذیت شدم. چرا او به عنوان خواننده نمی تواند عنصر گمشده را تأمین کند؟از آنجا که اینگونه کار نمی کند ، به همین دلیل است. این به من بستگی داشت.
نیاز من به لری برای به دست آوردن آن ، برای برقراری ارتباط با احساس من در مورد آنچه در مورد شخصیت هایم اتفاق می افتد ، در نهایت آنقدر عالی شد که این امر بر فکر تلاش من در مورد چگونگی بسته شدن داستان غلبه کرد ، و من به سرعت یک پایان را نوشتم که در آن کجا قرار داشتشخصیت اصلی جنت ، که از غم و اندوه و نادیده گرفته شده است ، آنچه را که آغاز داستان می گوید همیشه می خواست انجام دهد انجام می دهد - او آزادانه با شخص دیگری صحبت می کند. رفتار ملایم و کنترل شده ای که او را به دلیل شکستن او مشخص کرده است زیرا او نمی تواند به اندازه کافی غم و اندوه خود را در آن ثبت بیان کند. او را نمی توان در مورد آن اندازه گیری کرد و احساسات واقعی خود را منتقل کرد ، و لیر احساسات واقعی او را دارد.
جنت از غم و اندوه و عصبانیت بیرون می رود و این ایالت را با همسرش مارتین به اشتراک می گذارد ، که از او در طول داستان بیرون رانده شده است و مدتها قبل از شروع عمل. او عصبانیت خود را از ناعادلانه از دست دادن نامگذاری می کند. او خشمگین و غیر منطقی است. او درد خود را به اشتراک می گذارد. مارتین ، که هنوز بطری شده است ، تحت تأثیر این طغیان قرار می گیرد و کمی بعد با ارائه پیشنهادی برای مراسم تشییع جنازه ، که جنت با لطف می پذیرد ، پاسخ می دهد. تصویب او به نوبه خود به او الهام می دهد تا آخرین خط داستان را ارائه دهد ، سؤالی در مورد لیر که نشان می دهد او ممکن است در آخرین مدت در زندگی پسرش شرکت کند. من این پایان را به لری نشان دادم و او گریه کرد. من به سختی می توانم آنچه را که نوشتم به خاطر بسپارم و مجبور شدم دوباره آن را بخوانم. بله ، من آن را دیدم. اتفاقی افتاده است ، من به آنجا رسیده ام.
در سالهایی که من فهمیدم که چگونه کار می کند. این پایان و بسیاری از پایان های عالی در شخصیت اصلی ساخته شده است که به خاطر چیزی در خارج از خود ، معمولاً شخص دیگری ، فداکاری شخصی می کند. این انتخاب چنان قدرتمند است که می تواند باعث تغییر شود ، منجر به وارونگی شود و تأثیراتی در آینده داشته باشد. قربانی جنت از شیوه رفتار مادام العمر خود به نفع به اشتراک گذاشتن احساسات واقعی خود با همسرش ، آنها را به یک لحظه بی سابقه ارتباط سوق می دهد.
تا آن زمان به نظر می رسد که او فرصت خود را برای تحقق تمایل به برقراری ارتباط در هنگام فوت پسرش از دست داده است ، اما به دلیل اینکه او در نهایت ذهن خود را صحبت می کند ، این امکان جدیدی را برای آینده خود باز می کند ، و آینده و ارتباط مارتین با پسرش و گذشته. من پایان خود را از طریق یک روند موازی برای برقراری ارتباط آنقدر بد پیدا کرده بودم که از تلاشهای تلاش خود رها کردم و فقط اجازه می دهم که پایان یابد.
من و هر دو جنت و من از شیوه های عادی بودن خود فراتر رفتیم و به خاطر شخص دیگری قربانی کردیم. من به این فکر می کنم که از طریق شیشه به دنبال می گذرد. با ایستادن در آنجا که به بازتاب خود خیره شده است ، نمی توان دید که در آن طرف است.
یک شخصیت مجموعه ای از صفات دارد که اقدامات و واکنش های خود را به خود اختصاص می دهد ، اما اگر در لحظه اوج یک داستان ، آنها از پاسخ های عادت خود بالا می روند و در عوض یک انتخاب آگاهانه برای تعیین نیازها و اهداف خود برای یک لحظه و خارج از خود می گیرند و از خود خارج می شوندبه خاطر شخص دیگر ، آنها با تجربه تغییر می کنند. آنها لزوماً به نوع دیگری از افراد تبدیل نمی شوند. آنچه بیشتر اتفاق می افتد این است که آنها بلافاصله به روش های قدیمی خود باز می گردند ، اما اکنون آنها بهتر از گذشته می دانند و زندگی یکسان نیست.
"یک مرد خوب پیدا کردن سخت است" این مکانیسم را دو بار مستقر می کند. در پایان داستان ، مادربزرگ ، که نشان داده شده است خودخواه و حیرت انگیز است ، برای لحظه ای از ترس خود برای زندگی خود بالا می رود و می بیند که این سوءاستفاده مانند پسر خودش است - او بشریت خود را می بیند. ناسازگار ، که اشتها خود را برای قتل ابراز کرده است ، ظاهراً وقتی این حرف را به او می گوید ، منتقل می شود ، که ما می دانیم زیرا حتی اگر او جلوتر می رود و او را می کشد ، این واقعیت را دارد که او یک شادی خود را در زندگی از دست داده است. او با شاهد بشریت خود تغییر یافته است و دیگر نمی تواند از شر لذت ببرد - این بدان معنی نیست که او این کار را متوقف نمی کند.
بهتر است شگفت زده شویم ، بلکه مکانیسم را برای چگونگی و چرا غافلگیرکننده درک می کنیم.
این فداکاری را می توان با مداخله فوق طبیعی برانگیخت. Saul of Tarsus در حال رفتن به دمشق بود تا مسیحیان را به تصرف خود درآورد ، هنگامی که عیسی به او ظاهر شد و او را کور کرد. بعد از سه روز ، شاگرد عیسی به او می گوید که او انتخاب عیسی برای تحویل انجیل به ملت ها است. دید سائول ترمیم می شود ، و او به عنوان پولس ، یک مسیحی فداکار از آن به بعد تعمید می یابد. داستان از نظر روانشناختی حیرت انگیز است ، زیرا اگرچه می بینیم که پولس تجربه تبدیل عمیقی داشته است ، شخصیت او یکسان است ، و او نامه خود را با همان قدرت دنبال می کند که او آزار و اذیت مسیحیان را دنبال می کند.
Ebenezer Scrooge ، همچنین نمونه ای از مداخله ماوراء طبیعی ، به نظر می رسد که تغییر شخصیت و همچنین جهان بینی داشته است ، اما صرف وقت بیشتر با Ebenezer 2. 0 برای اطمینان می یابد. این برای من اولین راه برای من حس می کند ، جایی که شخص به طور قابل تشخیص مانند همه در کنار هم است ، اما با چشم انداز متفاوت. این تبدیل به جای تغییر مبتنی بر یک انتخاب آگاهانه است و انجام کاری به خاطر دیگری معمولاً نتیجه است نه کاتالیزور برای تغییر. عمل فداکار پس از تبدیل ، نه قبل از آن انجام می شود.
یکی از نتایج جالب تغییر/تغییر مبتنی بر انتخاب شخصیت اصلی برای بالا بردن از خودشان و انجام دیگری این است که اغلب در طرف دیگر این عمل برای آنها فایده ای دارد. اما از آنجا که از خودگذشتگی یک ارزش از ماهیت بی موقع بالاتر ما است ، ممکن است این فواید به موقع اتفاق نیفتد ، یا حتی در حالی که شخصیت اصلی زنده است. داستان های بسیاری از سنت های مذهبی وجود دارد که نشان می دهد فوایدی که پس از مرگ وجود دارد ، غالباً در قالب شناخت شخصی که هرگز در زندگی نداشته است.
من نمی خواهم به ایمان هر کسی در اینجا قدم بگذارم ، بنابراین من به یک نمونه کاملاً سکولار در فیلم تایتانیک اشاره خواهم کرد. جک ، شخصیت اصلی ، هدف خود را برای تبدیل شدن به یک نقاش در نیویورک به خاطر نجات زندگی رز - یک عمل بسیار فداکارانه تر که او تاکنون انجام داده است ، و ارتباط واقعی با دنیای نیازهای دیگران را کنار می گذارد. او در این روند می میرد ، اما حافظه او زندگی او را راهنمایی می کند و کارهای هنری وی از غرق شدن کشتی جان سالم به در می برد.
من این الگوی را دوست دارم. من همیشه وقتی می نویسم که تضاد بین چگونگی وجود اوضاع روی زمین و اینکه چگونه ممکن است در یک دنیای کامل باشد ، می نویسم و این خود انتخاب بالاتر/اوج/اوج/الگوی مزایای پیش بینی نشده را که شکاف دارد ، می نویسم. فهمیدن این مکانیزم برای من مفید بود و دانستن این که به من بستگی ندارد. اما من همچنین دریافتم که وقتی برنامه ریزی نشده است بهتر عمل می کند و به پایان یک داستان می رسم و نمی دانم شخصیت اصلی من چه انتخابی خواهد کرد. بهتر است شگفت زده شویم ، بلکه مکانیسم را برای چگونگی و چرا غافلگیرکننده درک می کنیم. این تنها یکی از انواع مختلفی است که یک داستان ممکن است داشته باشد ، البته ، اما وقتی کار می کند ، وقتی احساس اجتناب ناپذیر می کند ، جادویی است.

کمک هزینه تحصیلی توسط آلیس الیوت تاریکی از طریق کتابهای Scribner / Marysue Rucci در دسترس است.
استراتژی ترید...
ما را در سایت استراتژی ترید دنبال می کنید
برچسب :
نویسنده : مرجان شیرمحمدی
بازدید : 41
تاريخ : جمعه
10 شهريور
1402 ساعت: 18:55